چاپ اولین کتاب انجمن لکنت ایران

Powered By MyBBIran.com - Hamed

ارسال پاسخ 
دلنوشته (مهسا)
نویسنده پیام
m_kuhestani
عضو انجمن
عضو انجمن

ارسال‌ها: 970
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹
سپاس ها 6850
سپاس شده 10331 بار در 977 ارسال


ارسال: #1
دلنوشته (مهسا)
سلام
بعضی وقت ها احساس می کنم با آدم های اطرافم خیلی متفاوتم. نمی تونم با کسی حرف بزنم، چون متوجه حرف هام نمیشن
یا من حوصله ندارم زیاد توضیح بدم و اون ها رو بیشتر با دنیای درونی م آشنا کنم تا متوجه حرفام بشن.
گاهی هم این احساس تفاوت، بخاطر داشتن لکنت بهم دست میده. بعضی روزها که لکنتم شدیده و باید حرف بزنم خیلی دلم می گیره.
ناخوداگاه خودم رو با بقبه که خیلی راحت حرف می زنن، مقایسه می کنم.
امروز داشتم به همین چیزها فکر می کردم. در لابلای افکارم این فکر هم بود که اگر لکنت نداشتم احتمالا زندگیم خیلی با الان متفاوت بود، شاید خیلی سطحی و کم معنا بود. میدونم که شاید شبیه شعاره. ولی لکنت با رنج های فراوانی که هنوز هم برام داره، ولی به نظرم گاهی موجب رشد من شده. اما این چیزها رو وقتی می تونیم ببینیم که نگاهمون وسیع و همه جانبه باشه. وفتی که بتونیم خودمون و همه ی ابعاد وجودی مون رو به طور کامل ببینیم نه فقط لکنت و رنج های اون رو.

خیلی حرف داشتم ولی نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم، واژه ها رو پیدا نمیکنم.

و به ان ها گفتم:
افتابي لب درگاه شماست ,كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد...
۳-۱۶-۱۳۹۶ ۰۷:۳۵ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط لبخند ، LAILA556 ، fahime ، behnam.mohamadzadeh ، Kia.na ، ali.asoodeh
لبخند
عضو انجمن
****

ارسال‌ها: 1,426
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰
سپاس ها 23175
سپاس شده 16620 بار در 1458 ارسال


ارسال: #2
RE: دلنوشته (مهسا)
سلام مهسا جان
اول ازتون تشکر می کنم که تو این دوران کم توجهی به سایت انجمن تصمیم به نوشتن گرفتید اونم در قالب دلنوشته....متفاوت بودن با آدمهای اطرافمون اون هم تفاوت از نوع عمیق تر بودن و توجه دقیقتر به محیط اطرافمون داشتن کم و بیش احساس همه ماست احساسی که ما رو از ادمهای کم و بیش سطحی ( با ارزشهای مادی و گذرا و ...) اطرافمون دور و جدا می کنه....کلاً مواجه شدن با هر مشکلی و مبارزه با اون و تلاش برای کم نیاوردن باعث رشد انسانها می شود...از نظر روحی انها رو عمیق تر و به طور قطع حساستر به اطراف می کنه88
اما از طرف دیگه مردم نسل من که از نسل شما قدیمی ترن به دلیل مواجهه با مشکلات و مصائب اجتماعی بسیار با نسل شما متفاوت هستند پس نسل من خیلی این تفاوت را احساس نمی کنند من دوستان بسیار عزیزی تو محدوده سنی خودم دارم که خیلی خوب همدیگر رو درک می کنیم از مصاحبت هم لذت می بریم خاطرات مشترک زیادی داریم...می تونیم با هم بخندیم ....و هیچکدوم از انها لکنت ندارند...
اما نسل شما خیلی متفاوتند....و من کاملاً این تنهایی و جدایی رو که ازش صحبت می کنید رو درک می کنم ....

اینکه حوصله برقراری ارتباط با دیگران رو رو هم نداریم قبول دارم2929....باید به فکری به حال این قضیه کرد یه زمانی فکر می کردم لازم نیست با هه ارتباط داشت یه مجموعه از ادمهای اطرافمون درست می کنیم که می تونیم حرف همدیگه رو بفهمیم حتی اگر کلامی به زبون نیاریم...از بین خطوط بتونیم با نگاه ارتباط برقرار کنیم....این غیر ممکن نیست ولی تعداد خیلی محدودی از ادمها به این ارتباط عمیق می رسند و شاید بعضی ها اینقدر خوش شانس نباشن و هیچکس تو این محدوده قرار نگیره......

الان عمیقا اعتقاد دارم که باید باید بتونم با ادمهایی که هیچی از من نمی دونند و عمیقاً دوستم دارند ارتباط برقرار کنم....این مشکل بزرگیه و باید حلش کنم.....
خیلی حرف زدم و بدون سانسور افکارم رو برات نوشتم...چون خیلی دوستت دارم و می خوام باهات ارتباط برقرار کنم8

راستی یه چیزی یادم رفت اینکه گفتید " ما زمانی می تونیم به تفاوتهای خودمون با دیگران از نظر بعد مثبت قضیه پی ببریم که به همه ابعاد وجودی خودمون واقف بشیم و نه فقط درد و رنج لکنت" رو باهاش خیلی موافقم..ولی وقتی لکنت خیلی شدیده و همش رنج می افرینه....خیلی سخته و حتی غیر ممکن که بشه جنبه های مثبت تو اون دید......2332...حرف زدن ازش مثه شعار می مونه...
منم خیلی حرفها دارم بنویسم بازم بر می گردم اگر نوشته باشی دوست عزیزم منم می نویسم وگرنه ....

:) خدایا شکرت به خاطر انجمن لکنت ایران.....فقط خدا می دانه چقدر منتظرش بودم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳-۱۶-۱۳۹۶ ۰۸:۳۷ عصر، توسط لبخند.)
۳-۱۶-۱۳۹۶ ۰۸:۲۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط m_kuhestani ، LAILA556 ، fahime ، behnam.mohamadzadeh ، ali.asoodeh
m_kuhestani
عضو انجمن
عضو انجمن

ارسال‌ها: 970
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹
سپاس ها 6850
سپاس شده 10331 بار در 977 ارسال


ارسال: #3
RE: دلنوشته (مهسا)
مرسی که نوشتید.

اما خانم لبخند امروز علیرغم اینکه بسیار لکنت کردم ولی در گوشه‌های ذهنم جنبه‌های مثبتش رو دیدم و این برام جالب بود و البته از من بعید بود!!

من ظاهرا با آدم‌های زیادی در ارتباطم ولی خیلی ازشون دورم. وقتی می‌بینم دوستانم یا بهتر بگم آدم‌های اطرافم اینقدر به فکر این هستن که چطور "من" شون رو مشعشع تر جلوه بدن تعجب میکنم. اینقدر براشون مهمه که در نظر دیگران چه شکلی هستن، چطور به نظر میان، چطور قضاوت میشن و متقابلا چقدر راحت دیگران رو قضاوت می‌کنن و...

نمی‌تونم بگم برای خودم، دیگران مهم نیستن یا من در بند خودم نیستم،ولی فکر میکنم که این چیزها برام دغدغه‌ نیستن.

یادمه امسال که تازه اومده بودم دانشگاه، یک بار آخر هفته با دوستانم رفتم خرید. من خیلی راحت با فروشنده‌ها حرف می‌زدم چه با لکنت چه بی‌لکنت. بعد دیدم دوستام همینطور تعجب می‌کنن، بعد بهم میگفتن خیلی جالبه که خودت حرف می‌زدی اون هم با لکنت، نمیذاشتی ما حرف بزنیم، برات مهم نبود که در اون لحظه چطور به نظر میای و طرف مقابلت چه فکری می‌کنه و...

بعضی وقت‌‌ها از خودم می‌پرسم واقعا چرا باید شادی و ناراحتی ما وابسته به دیگران باشه. با تعریف کردن‌شون شعف و شوق داشته باشیم و با عدم توجه‌شون ناراحت باشیم.
ولی خیلی‌ها این رو طبیعی می‌دونن، اینکه نیاز دارن ازشون تعریف بشه یا بهشون توجه بشه.

و به ان ها گفتم:
افتابي لب درگاه شماست ,كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد...
۳-۱۶-۱۳۹۶ ۰۹:۳۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط لبخند ، LAILA556 ، fahime ، behnam.mohamadzadeh ، Kia.na
fahime
عضو انجمن
عضو انجمن

ارسال‌ها: 760
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰
سپاس ها 15987
سپاس شده 8484 بار در 767 ارسال


ارسال: #4
RE: دلنوشته (مهسا)
سلام
چقدر این تاپیک خوبه8
مهسا جان ممنون که می نویسی6
به نظر من خیلی خوبه که آدما به یه جایی برسن که عاشق خودشون باشند خودشون رو دوست داشته باشند و به کارها و رفتارهایی که انجام میدن احترام بذارن ... انسان وقتی به خودباوری برسه به تایید رفتارهاش توسط افراد دیگه نیازی نداره.
بهت تبریک میگم مهسا جان که به این مرحله رسیدی ...

جهان با سیب سرخی شروع شد، همرنگ عشق ...
۳-۱۷-۱۳۹۶ ۰۳:۱۹ عصر
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط m_kuhestani ، mahsa n ، لبخند ، nasibeh ، behnam.mohamadzadeh ، Kia.na ، ali.asoodeh
m_kuhestani
عضو انجمن
عضو انجمن

ارسال‌ها: 970
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹
سپاس ها 6850
سپاس شده 10331 بار در 977 ارسال


ارسال: #5
RE: دلنوشته (مهسا)
چقدر امشب دلم گرفت. دلم گرفت وقتی نگرانی‌های یک مادر رو در مورد فرزند دارای لکنتش خوندم.
از ته دلم آرزو کردم کودکان دارای لکنت درمان بشن و در بزرگسالی رنج لکنت رو حس نکنن بخصوص کوروش.

و به ان ها گفتم:
افتابي لب درگاه شماست ,كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد...
۴-۴-۱۳۹۶ ۰۱:۱۳ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط لبخند ، behnam.mohamadzadeh ، Kia.na ، fahime
farnaz1364
عضو انجمن
عضو انجمن

ارسال‌ها: 198
تاریخ عضویت: ارد ۱۳۹۴
سپاس ها 7
سپاس شده 448 بار در 166 ارسال


ارسال: #6
RE: دلنوشته (مهسا)
(۴-۴-۱۳۹۶ ۰۱:۱۳ صبح)m_kuhestani نوشته شده توسط:  چقدر امشب دلم گرفت. دلم گرفت وقتی نگرانی‌های یک مادر رو در مورد فرزند دارای لکنتش خوندم.
از ته دلم آرزو کردم کودکان دارای لکنت درمان بشن و در بزرگسالی رنج لکنت رو حس نکنن بخصوص کوروش.

ممنون خیلی لطف دارید.
ایشاالله مشکل همگی حل بشه.
۴-۴-۱۳۹۶ ۰۲:۱۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط m_kuhestani ، fahime
m_kuhestani
عضو انجمن
عضو انجمن

ارسال‌ها: 970
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹
سپاس ها 6850
سپاس شده 10331 بار در 977 ارسال


ارسال: #7
RE: دلنوشته (مهسا)
گاهی سخته که بپذیری علی‌رغم اینکه در مورد لکنت، سال‌ها مطالعه و بررسی کردی،
برای درمانش تلاش کردی، بهش توجه کردی و رفتارش رو زیر نظر داشتی، باز هم
به خوبی نمی‌شناسیش.
کلا اعتراف کردن به ندانستن و پذیرش ندانستن در برخی موارد برام سخت و همراه با
یک مقاومت ذهنی هست.
وقتی خوب ذهنم رو زیر نظر می‌گیرم می‌بینم ریشه‌ی برخی رفتارهام همین مساله هست. من اخیرا دوست ندارم کتابی در مورد لکنت بخونم، جویا و مشتاق خوندن تجربیات افراد دارای لکنت نیستم، چون در ذهنم همیشه این جمله تکرار میشه: " مهسا به اندازه‌ کافی در این زمینه تلاش کرده و اغلب چیزها رو میدونه".
رصد کردن این فکرها خیلی چیزها رو برام روشن کرد.

و به ان ها گفتم:
افتابي لب درگاه شماست ,كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد...
۴-۱۰-۱۳۹۶ ۰۱:۱۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط behnam.mohamadzadeh ، saeed_khojastehfar ، nasibeh ، Kia.na ، ehsan_m_khani ، fahime ، لبخند
m_kuhestani
عضو انجمن
عضو انجمن

ارسال‌ها: 970
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹
سپاس ها 6850
سپاس شده 10331 بار در 977 ارسال


ارسال: #8
RE: دلنوشته (مهسا)
سلام.
امروز پر از حس‌های خوشحالی و دلتنگی بودم،
یک سال از شروع تحصیلم می‌گذره‌. هیچوقت مهر ۹۵ از یادم نمیره، بعد از یک سال انتظار وارد دانشگاهی شدم و شخصی استاد راهنمام شد که آرزوم بود. در این دو ترمی که گذشت، کلاس‌هایی با استاد راهنمام داشتم که برام خیلی لذت بخش بود، مطالب جدیدی یاد گرفتم که تا حالا نمی‌دونستم و الان به کمک اون مطالب، ریاضیات رو از یک دریچه‌ی نو نگاه می‌کنم و این رو مدیون استادم هستم. که قطعا نمی‌تونم زحمات‌شون رو جبران کنم ولی همیشه کلی آرزوهای خوب براشون می‌کنم‌. استادی که روز مصاحبه‌م وقتی که گفتم من لکنت دارم، بدون توجه به لکنتم فقط سوابق علمی من رو دید و رفتارش من رو شعف زده کرد.

خوشحالم از اینکه در جایی هستم که دوست داشتم، خوشحالم از اینکه در این یک سال در زمینه‌هایی مطالعه کردم که خیلی مورد علاقه‌م هست، خوشحالم از اینکه استادم اینقدر خوب و دقیق و گاهی سخت‌گیر هست، خوشحالم از اینکه دو ترم از تحصیلم رو به خوبی و اون‌طور که می‌خواستم سپری کردم و
دلتنگم از اینکه آخرین کلاس‌های زندگی دانشگاهی‌م رو سپری کردم، دلتنگ دوستام، همکلاسی‌هام و هم واحدی‌هام در خوابگاه، دلتنگ برای نشستن سر کلاس و تدریس استادم و....

و خوشحالم از اینکه در انجمن دوستانی دارم که خواننده‌ی نوشته‌هام هستند.

و به ان ها گفتم:
افتابي لب درگاه شماست ,كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد...
۴-۱۶-۱۳۹۶ ۰۹:۱۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط لبخند ، Kia.na ، behnam.mohamadzadeh ، ali.asoodeh ، fahime
m_kuhestani
عضو انجمن
عضو انجمن

ارسال‌ها: 970
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹
سپاس ها 6850
سپاس شده 10331 بار در 977 ارسال


ارسال: #9
RE: دلنوشته (مهسا)
سلام.
امشب دوست داشتم اینجا بنویسم. چند وقتی هست که لکنتم خیلی شدید شده. مدت‌ها بود که قفل‌های خیلی طولانی با دیرش‌های بالا نداشتم. از نظر خودم ابتدای دوران کارشناسیم یعنی ۱۸ سالگی‌م که به دانشگاه رفته بودم، دوران اوج لکنت‌هام بود. دورانی که هرجایی میرفتم و می‌خواستم صحبت کنم اون‌قدر قفلم طولانی می‌شد که مجبور می‌شدم بنویسم.
امروز رفته بودم خرید، قفلم طولانی شد و بهم گفتند میخوای بنویسی؟ گفتم نه! میگم و بالاخره گفتم. ولی ناخود‌آگاه به یاد اون سال‌ها افتادم. با خودم فکر می‌کردم که آیا به اندازه‌ی کافی برای درمانم تلاش کردم؟
همیشه در هر مرحله از زندگیم تلاش کردم که به نحوی عمل کنم که بعدا پشیمون نباشم. امروز در مورد کارهایی که برای درمانم در طول این ۱۰ سال انجام دادم، فکر می‌کردم. می‌دیدم که همیشه معمولا شروع خیلی خوبی داشتم ولی گاها اونقدر درمانم طولانی می‌شده که در نیمه‌های راه انرژی کافی برای ادامه نداشتم. گاهی به خودم حق می‌دادم که خسته بشم، ولی هنوز پاسخ این سوال رو پیدا نکردم که آیا به انداره کافی برای درمانم تلاش کردم!!؟

و به ان ها گفتم:
افتابي لب درگاه شماست ,كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد...
۵-۱-۱۳۹۶ ۰۱:۲۰ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط behnam.mohamadzadeh ، aramesh ، fahime ، baroon ، لبخند ، Kia.na ، رنگین کمون
m_kuhestani
عضو انجمن
عضو انجمن

ارسال‌ها: 970
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹
سپاس ها 6850
سپاس شده 10331 بار در 977 ارسال


ارسال: #10
RE: دلنوشته (مهسا)
در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم

زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

"رهی معیری"

و به ان ها گفتم:
افتابي لب درگاه شماست ,كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد...
۵-۴-۱۳۹۶ ۱۱:۲۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط Kia.na ، aramesh ، behnam.mohamadzadeh ، رنگین کمون
m_kuhestani
عضو انجمن
عضو انجمن

ارسال‌ها: 970
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹
سپاس ها 6850
سپاس شده 10331 بار در 977 ارسال


ارسال: #11
RE: دلنوشته (مهسا)
هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند

چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند

به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند

هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

" دیوان شمس"

و به ان ها گفتم:
افتابي لب درگاه شماست ,كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد...
۵-۱۰-۱۳۹۶ ۰۲:۱۳ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط aramesh ، mahsa n ، Kia.na ، رنگین کمون
m_kuhestani
عضو انجمن
عضو انجمن

ارسال‌ها: 970
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹
سپاس ها 6850
سپاس شده 10331 بار در 977 ارسال


ارسال: #12
RE: دلنوشته (مهسا)
سلام.
مدت‌ها بود که دوست نداشتم در مورد لکنت، کتابی بخونم یا از تجربیات افرادی که درمان شده‌اند، بشنوم. این کار انگار برام همراه با یک ناراحتی یا درد یا شاید هم ترس بود. همیشه درمان، برام یک راه طولانی و سخت رو تداعی می‌کرد و برای من بدون پایان و ثمر!!
اما امروز علی‌رغم وجود همه‌ی این افکار در ذهنم، حرف‌های یک فرد درمان شده رو شنیدم. می‌تونم بگم که حرف‌هاشون برام خیلی جدید بود، حرف‌هایی که تا حالا بهشون فکر نکرده بودم، محاسباتی که تا حالا در ذهنم در مورد درمان وجود نداشت. حرف‌هایی که مشخص بود نتیجه‌ی مطالعه‌ی دقیق و تجربه‌های فردی است که خودش یک لکنت شدید و رنج‌های اون رو حس کرده.حرف‌هایی که پاسخ خیلی از سوال‌هام بود.
به دوستانم هم پیشنهاد می‌کنم که فایل صوتی حرف‌های آقای پور ابراهیم رو در کنفرانس روش روز ۲۰تیر ۹۶، بشنوند،این فایل در کانال انجمن موجود هست. برای من که خیلی مفید بود‌.

و به ان ها گفتم:
افتابي لب درگاه شماست ,كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد...
۵-۲۰-۱۳۹۶ ۱۲:۴۳ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط رنگین کمون ، behnam.mohamadzadeh ، Kia.na
رنگین کمون
عضو انجمن
عضو انجمن

ارسال‌ها: 246
تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۴
سپاس ها 3086
سپاس شده 644 بار در 231 ارسال


ارسال: #13
RE: دلنوشته (مهسا)
(۵-۱۰-۱۳۹۶ ۰۲:۱۳ صبح)m_kuhestani نوشته شده توسط:  هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند

چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند

به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند

هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

" دیوان شمس"

سلام مهسا خانوم عزیز

خیلی شعر زیبایی بود ...ممنونم 11

برای شما دوست عزیز بهترین ها رو از خداوند متعال خواهانم 63

موفق و سربلند باشید .
۵-۲۰-۱۳۹۶ ۱۰:۲۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط m_kuhestani
m_kuhestani
عضو انجمن
عضو انجمن

ارسال‌ها: 970
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹
سپاس ها 6850
سپاس شده 10331 بار در 977 ارسال


ارسال: #14
RE: دلنوشته (مهسا)
سلام رنگین‌کمان عزیز... خواهش می‌کنم.
مرسی از دعای قشنگت.63

و به ان ها گفتم:
افتابي لب درگاه شماست ,كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد...
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۵-۲۱-۱۳۹۶ ۱۲:۵۰ صبح، توسط m_kuhestani.)
۵-۲۱-۱۳۹۶ ۱۲:۴۹ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط رنگین کمون
رنگین کمون
عضو انجمن
عضو انجمن

ارسال‌ها: 246
تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۴
سپاس ها 3086
سپاس شده 644 بار در 231 ارسال


ارسال: #15
RE: دلنوشته (مهسا)
(۵-۲۱-۱۳۹۶ ۱۲:۴۹ صبح)m_kuhestani نوشته شده توسط:  سلام رنگین‌کمان عزیز... خواهش می‌کنم.
مرسی از دعای قشنگت.63

5311
۵-۲۱-۱۳۹۶ ۰۲:۱۳ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط m_kuhestani
m_kuhestani
عضو انجمن
عضو انجمن

ارسال‌ها: 970
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹
سپاس ها 6850
سپاس شده 10331 بار در 977 ارسال


ارسال: #16
RE: دلنوشته (مهسا)
سلام دوستان.

اکثر ما آدم‌ها یک دید موکولی به زندگی داریم یعنی چشم دوختیم به آینده‌ای که قرار هست از راه برسد(که نمی‌رسد) و وقتی رسید، آن موقع زندگی می‌کنیم. به این ترتیب زندگی را که همین لحظه و همین الان هست از دست می‌دهیم.

این دیدگاه در درمان لکنت هم تاثیر‌گذار هست. اغلب ما وقتی درمان را شروع می‌کنیم این چنین دیدی داریم که روزی می‌رسد که من درمان می‌شوم، گفتارم روان می‌شود و آن موقع فارغ از دغدغه‌های گفتاری فلان کارها را انجام می‌دهم و....
ولی واقعیت این هست که مراقبت از گفتار همیشه بخشی از زندگی ما هست. قطعا با تمرین و گفتاردرمانی به بهبودی می‌رسیم ولی نباید "زندگی کردن" و کارهای‌مان را به یک روز و آینده‌ی موهوم موکول کنیم. زندگی همین الان هست چه با لکنت و چه بدون لکنت و همین الان باید زندگی کنیم و آن فلان کارها را انجام بدهیم.

تاثیر دیگری که این دید در درمان لکنت می‌گذارد این هست که یک نگاه نتیجه محور به کارهای‌مان و از جمله تمرین‌های گفتاری‌مان داریم. به این معنی که من تمرین می‌کنم و تمرین می‌کنم و تمرین می‌کنم، بعد منتظر نتیجه و ثمره‌ی این تمرین‌ها می‌مانم و باز چشم امیدم به همان روز موهومی است که اگر نرسد ناامیدانه دست از تمرین و مراقبت از گفتارم برمی‌دارم، قطعا تمرین‌ها در گفتار من تاثیرگذار است ولی من اگر بتوانم بدون توجه به محصول و نتیجه‌ی تمرینات، به مراقبت از گفتارم بپردازم و آن را به عنوان یک بخش از زندگی‌ام بپذیرم و در بین همه‌ی کارهایم همیشه یک زمان حتی اگر اندک، به گفتارم اختصاص دهم، خاطر آسوده‌تری خواهم داشت.

نمی‌دانم می‌‌توانم منظورم را به درستی منتقل کنم یا نه. ولی این صحبت‌ها زمانی در ذهن من شکل گرفت که دوباره تمریناتم را به طور منظم آغاز کردم. یک شب به شدت نگران و آشفته بودم، وقتی به مشا‌‌هده‌ و رصد کردن افکارم نشستم، دیدم ریشه‌ی نگرانی‌ام این هست که نتیجه و محصول این تمرینات کی قرار است آشکار شود؟ کی قرار هست روان‌تر شوم؟و...
ولی وقتی ذهنم را از بار این افکار آزاد کردم و پذیرفتم که گفتارم به مراقبت و توجه نیاز دارد، فارغ از اینکه در آینده چه می‌شود، روان می‌شوم یا خیر، خیالی آسوده‌تر داشتم.

یک روز داشتم به این فکر می‌کردم که درست هست که بخشی از رنج‌های لکنت از بعد واقعی آن که همان اسپاسم‌ها و انقباض‌‌ها هستند، ناشی می‌شود، ولی مطمئن باشید هرچقدر هم من بگویم که دیگران برایم مهم نیستند، اینطور نیست و اتفاقا خیلی مهم هستند. اگر من در جایی زندگی می‌کردم که همه لکنت داشتند و لکنت کردن کاری عادی بود و اصلا مفهوم حرف زدن روان وجود نداشت، آیا باز هم اینقدر مشتاق داشتن گفتار روان بودم؟!!!!

و به ان ها گفتم:
افتابي لب درگاه شماست ,كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد...
۶-۳۰-۱۳۹۶ ۱۲:۵۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط kawoshgar ، behnam.mohamadzadeh
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  درس های مهسا m_kuhestani 28 10,797 ۲-۷-۱۳۹۴ ۰۹:۳۱ عصر
آخرین ارسال: saeed_khojastehfar

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان